ميرزا حسن حسينى فسايى

304

فارسنامه ناصرى ( فارسى )

يافتند بردند « 1 » . در سال 757 : ملكشاه شيخ ابو اسحق ، بار ديگر به اصفهان آمده ، متحصن گرديد و حضرت مبارزى با سپاه فراوان از شيراز به اصفهان آمده ، شهر را محاصره فرمود و چون مدتى متمادى شد و زمستان آمد ، امر محاصره را به سلطان شاه ، خواهرزاده خود واگذاشت و خود قاصد لرستان گرديد و چون زمستان گذشت و طاقت اهل اصفهان تمام شد ، ميرميران فرار كرده به كاشان رسيد و شهر اصفهان مسخر گرديد و ملكشاه ، شيخ ابو اسحق در خانه شيخ الاسلام پنهان گشت و بعد از دو روزى او را اسير كرده ، آورده با صد نفر سوار ، روانه شيرازش داشتند « 2 » و سلطان شاه رايت اقتدار در اصفهان افراشت و در روزى كه امير مبارز الدين محمد در تخت‌گاهى كه در ظاهر دروازهء سعادت‌آباد شيراز ، ملكشاه شيخ ابو اسحق ساخته بود با علما و اعيان شيراز تشريف داشت ، سواران اصفهان شيخ ابو اسحق را آورده به حضور مبارزى رسانيدند ، جناب مبارزى روى به ملكشاه - شيخ ابو اسحق آورد كه امير حاجى را تو كشتى در جواب گفت به موجب فرموده ما او را كشتند و جناب مبارزى حكم به قصاص فرمود و او را به اولاد امير حاجى سپردند و پسر بزرگ امير حاجى گفت ، ملكشاه شيخ ابو اسحق پادشاه ما بود ، نشايد دست به خون او آلود ، پسر كوچك امير حاجى سر آن سرور را از تن جدا نمود اين واقعه در ماه جمادى اول سال 758 اتفاق افتاد « 3 » . نوشته‌اند وقتى كه ملكشاه شيخ ابو اسحق از زندگانى مأيوس گرديد اين دو رباعى را فرمود : افسوس كه مرغ عمر را دانه نماند * اميد به هيچ خويش و بيگانه نماند دردا و دريغا كه در اين مدت عمر * از هرچه بگفتيم جز افسانه نماند با چرخ ستيزه‌كار مستيز و برو * با گردش دهر در مياويز و برو يك كاسه زهر است كه مرگش گويند « 4 » * خوش دركش و جرعه بر جهان ريز و برو و خواجه شمس الدين محمد حافظ عليه الرحمه فرموده است : راستى خاتم فيروزه بو اسحقى * خوش درخشيد ولى دولت مستعجل بود « 5 » و نيز در مدح او و اركان دولتش فرموده است : به عهد سلطنت شاه شيخ ابو اسحق * به پنج شخص عجب ملك فارس بود آباد نخست پادشهى همچو او ولايت‌بخش * كه جان خويش بپرورد و داد عيش بداد

--> ( 1 ) . ر ك : روضة الصفا ، ج 4 ، ص 496 . ( 2 ) . ر ك : روضة الصفا ، ج 4 ، ص 498 . و ر ك : تاريخ عصر حافظ ، ص 117 : درباره چگونگى گرفتارى شيخ ابو اسحق . ( 3 ) . ر ك : روضة الصفا ، ج 4 ، ص 497 تا 501 . و ر ك : مجمل فصيحى وقايع سال 758 دلائل تاريخى ، تاريخ صحيح فوت او را سال 757 مىداند . ر ك : تاريخ عصر حافظ ، ص 120 . ( 4 ) . در روضة الصفا ، ج 4 ، ص 500 : ( خوانند ) مصراع اول را بعضى به صورت : ( اين جام جهان‌نما كه نامش مرگ است ) آورده‌اند . ر ك : تاريخ عصر حافظ ، ص 116 - در مورد واقعه قتل او حافظ را قطعه‌اى است كه به موجب آن تاريخ مرگ او سال 757 است : بلبل و سرو و سمن ياسمن و لاله و گل * هست تاريخ وفات شه مشكين كاكل جمعه بيست و دوم ماه جمادى الاول * در پسين بود كه پيوسته شد از جزو به كل بلبل - 64 سرو - 266 سمن - 150 ياسمن - 161 لاله - 66 و گل - 50 . جمع 757 . ( 5 ) . ر ك : ديوان حافظ ، ص 141 ، چاپ قزوينى .